![]() |
![]() |
|
| جملات قصار از بزرگان، ابیات زیبا |
|
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی برای روز میلادم اگر تو به فكر هدیه ای ارزنده هستی مرا با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من: كه با من زنده هستی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:15 توسط کامران |
|
|
یاد دارم در غروبی سرد سرد ؛ میگذشت از کوچه ما دوره گرد؛ داد میزد کهنه قالی میخریم ؛ دست دوم جنس عالی میخریم ؛ کاسه وجنس سفالی میخریم ؛ گر نداری کوزه خالی میخریم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست ، اول ماه است نان در سفره نیست، ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؛ بوی نان تازه هوشش برده بود؛ اتفاقا مادرم هم روزه بود ؛ خواهرم بی روسری بیرون دوید ؛ گفت : آقا سفره خالی میخرید ؟ در اتمام سی امین سال رنج |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:11 توسط کامران |
|
|
شکست عهدِ من و گفت :هرچه بود گذشت
به گریه گفتمش : آری ولی چه زود گذشت بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:7 توسط کامران |
|
|
روزی برایت خواهم گفت که کجای بازی اشتباه کردیم...
بی بیِ دل مال قصه هاست ... صفحه خالی ما فقط سرباز داشت... سربازها هم که عاشق بشوند دیگر جایی را فتح نخواهند کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:6 توسط کامران |
|
|
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان با صبا در چمن لاله سحر میگفتم که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان تقدیم به بهانه زندگیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2:45 توسط کامران |
|
|
ای آنکه سپهر را پر از ابر کنی وز لطف نظر به سوی هر گبر کنی کردند تمام خانه های تو خراب ای خانه خراب تا به کی صبر کنی ابوسعید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 3:7 توسط کامران |
|
|
زندگی بدتر از آن است که می اندیشیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:17 توسط کامران |
|
|
رياضی وار هم که نگاهت کنم تو نه در مثلث عشق جا می شوی نه در دايره ی تاريخ نه در چهار ضلعی هيچ پنجره ای تو روز به روز بزرگ تر از هر هندسه ای می شوی بر عکس من که به حسابم نمی آوری ، خودت اصلا حساب نمی شوی تو بيشتر از انگشتان دست منی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:57 توسط کامران |
|
|
زندگي درک همين امروز است ،
ظرف ديروز پر از بودن توست، شايد اين خنده که امروز دريغم کردي ، آخرين فرصت همراهي ماست. از یک دوست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:50 توسط کامران |
|
|
بسرای ای دل شیدا بسرای
این دل افروزترین روز جهان را بنگر تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای آسمان ، یاس ، سحر ، ماه ، نسیم "دوستت دارم " را من دلاویزترین شعر جهان یافت ام!
این گل سرخ من است! دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه دشمن که فشانی بر دوست راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست! تو هم ای خوب من!این نکته به تکرار بگو! این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت، نه به یک بار و نه ده بار ، که صد بار بگو! "دوستم داری" را از من بسیار بپرس، "دوستت دارم" را با من بسیار بگو! از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود . گل یاس، عشق در جان هوا ریخته بود . من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس درآمیخته بود . می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های ! بسرای ای دل شیدا، بسرای . این دل افروزترین روز جهان را بنگر ! تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای ! آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم، روح درجسم جهان ریخته اند، شور و شوق تو برانگیخته اند، تو هم ای مرغک تنها، بسرای ! همه درهای رهائی بسته ست، تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای ! بسرای ... )) من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم ! در افق، پشت سرا پرده نور باغ های گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز، دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها می شد باز . غنچه ها می رسد باز، باغ های گل سرخ، باغ های گل سرخ، یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست ! چون گل افشانی لبخند تو، در لحظه شیرین شکفتن ! خورشید ! چه فروغی به جهان می بخشید ! چه شکوهی ... ! همه عالم به تماشا برخاست ! من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم ! دو کبوتر در اوج، بال در بال گذر می کردند . دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند . مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور ... چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق، در سرا پرده دل غنچه ای می پرورد، - هدیه ای می آورد - برگ هایش کم کم باز شدند ! برگ ها باز شدند : ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش ! با شکوفائی خورشید و ، گل افشانی لبخند تو، آراستمش ! تار و پودش را از خوبی و مهر، خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام : (( دوستت دارم )) را راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست ! در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشید، روح خواهد بخشید . » تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو ! این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت، نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو ! « دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس ! « دوستت دارم » را با من بسیار بگو ! فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:14 توسط کامران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
p30download ح-م آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|